|
|
|
نمی دانم بین این همه اگرها تو کدام بایدی که من هنوز درگیر اگرها هستم و به تو نرسیدم !!!!! |
|
میروم، زودتر از سایه خود، پشت یک لحظه گم وقت خوابیدن تو، بعد آغوشی گرم، پس یک بوسه داغ از لبها، میروم، با چمدانی که غماش قفل شده، آرزوها چیده، و نگاهی که الک میکند این دنیا را، من که بودم، رفیقی که پر از خاطره بود؟ یا که یاری که به خاری میماند؟ هر چه بودم، هر که هستم، اکنون، زیر این سایه آلوده به پایان بازهم دست در جیب دل پاره خود میبرم و تاس برمیدارم، زندگی یک تاس است، می رود،میآید، یک نیاید، پنج و شش می آید، گاهی هم بدتر از آن، هیچ نیاید که نیاید که نیاید، روزگارم این بود، تاسمان بی نقطه، بختمان قرض خدا، عشقمان هم مَعطل، معطل رویاها این منام، و زمانی که دگر عقربهاش، نه تکانی دارد نه صدایی دیر است، وقت افتادن بخت است، حال و روزم برفی است، مقصدم گرمتر از مبدا سردم، به خدا باور کن! میروم، میروم تا گرهای نو بزنم بر نخ دلتنگیها که به دندان عدم باز شود، من مستاصل تنها چه بگویم ؟ تو که خوابی! یا حق! ببین و بشنو، تاس بینقطه ما، همچنان غلطتان است!
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
من دیگر نه به ثانیه ها و نه به سایه ها فکر نمی کنم که تو از هر حادثه ای به من نزدیکتری . . .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
من بهار را در چشم های پر از پرسش تو می جویم ، نگو که نشانی باغ شکوفه های یاس را از کنار شمیم نفس هایت حس کنم ، من با تو سبز مي شوم پس بي راهه مرا به خاكي ها نكشان كه هنوز محو غنچه هاي بهارم . . .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
سراغ باد را از طپش ضربان قلبت می گیرم وقتی بی پروا با ثانیه ها به جدال می پردازد ، به كجا چنین شتابان . . . من هنوز هم بین دلهره چشمانت و دلم مانده ام كه تو از كدام مرامی كه اینچنین مرا با من در هم آمیخته ای ، باد می وزد و تو در آن می روی ، اما گوئی تو باد را به باد می بری مرا هركجا كه باد می برد ببر حتی اگر بی آغاز و بی پایان بمانم بازهم هر روز به قاصدكهای چشمهایم آب می دهم تا شاید روزی در هوای چشمان تو جاری شوند ، می دانم كه باد بهتر از شقایق با قلبت شرط بندی می كند ، من هنوز چقدر دیرم برای قاصدك شدن در ضربان قلبت ،شاید روزی به التماسش رفتم كه به نفع من كنار بكشد تا شاید این بازی از پیش تعین شده یا این خواب رویایی سرزمین دلم پایان گیرد . . .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
به تازگی شبنم و طراوت حسن یوسف من تا شقایق هست دلم را به اطلسی ها نمی بندم من سبز کویر را دیدم به زیبایی بهار چشم نمی دوزم راه خورشید را پیدا کردم به خاکی جاده ها بار سفر نمی بیندم پرواز را بی بال و پر آموختم به آسمان پر نمی گیرم من تو را پیدا کردم به واژه های آدمک ها دل نمی بندم . ..
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
هنوز هم ماه بهترین نشونی رو از تو می ده اما پیدات نمی کنم . . . هوا هنوزم تو پائیز خیلی خوش رنگه اما نیستی . . . کلاغی که ازش متنفر بودم بازهم داره بالای سرم میخنده تو نیستی که آرومم کنی . . . تو هستی اما انگار که نیستی چقدر سخته . . .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
پشت میله های سکوت پنهان شدی تو چرا از من خسته شدی رنگ زیبای تو را با هیچ رنگی نمی توانم سیاه کنم تو چرا نقش این بوم شکسته شدی بارها در لحظه ها می میرم می دانم که من سالها تا آخر هر روز می میرم نگو که رفتی تا من بمانم عشق چیزی نیست جز دلواپسی نگاه چیزی نبود جز یادگاری و من ماندم و دلواپسی و یادگاری
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
دیشب خواب دیدم که در امتداد شب چشمهایم باز هم قدم می زدی باز هم فانوسی که در تاریکی چشمهایم می درخشید را خاموش کردی تا من باز هم گمراه شوم چه بی پروا به تلخی چشمهای من شبیخون زدی این رسم مهمانی نبود . . .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
كاش تو به او بگوئي كه اي كاش بداند آرزويم اين است : فقط يك بار براي هميشه بار ديگر پائيز، روي فرش برگها ، زير هجوم اشكهاي باران ، با او در آن راه دراز و بي پايان تا آغاز قدم بزنم . . . كاش فقط يك بار ديگر ..........
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
صبح که از خونه می رم بیرون انگار همه خواب آلوده دارن راه می رن که برسن اداره هاشون تا سر ساعت کارتشون رو بزن تا تاخیری نخورن و ساعت کاریشون کم نشه . می رسن سرکار بی هدف و باهدف کار می کنن تا ساعت کاری تموم بشه و برسن خونه . مسیر برگشتم دوباره همون آدمها رو می بینم که خوابشون برده از فرط زندگی خواب آلودی که اونها رو به بازی گرفته . لعنت به دنیا که خدا رو از بندهاش گرفته و همه به آخرت که دیگه مسلماْ فکری نمی کنند بلکه باید به هزاران مشکل زمینی فکر کنند که شاید گوشه ای از افکارشون رو پر کرده
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
خیلی تلاش می کرد به عقربه کوچکتر برسه اما . . . هر بار که از اون می زد جلو همه ناراحت می شدن و می گفتن وقت تموم شد .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
در تب و تاب ثانیه ها بود که غافل از صدای باران شدیم و باد . . . چه مغرورانه به صدای خود سربلند شد .
+
نوشته شده در ساعت توسط شقایق
|
|
تو به چشم من آبرو بده ! من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم : ریشه های من به آب . شاخه هایم به آفتاب می رسد . من دوباره سبز می شوم . . .